زن زيبا، دو صندلي را با هم گرفتهبود و من، تكصندلي رو به روي او را. هر دو در رديف ششم صندليهاي اتوبوس بوديم، و از رديف ما به بعد، مسافري نبود. اتوبوس نيمهپر بود. از ساعت هفت عصر كه راه افتادهبوديم، يكي دو بار و در نور قرمز چراغهاي داخل اتوبوس توانستم ببينمش. زيبا بود. و زماني كه اتوبوس براي شام توقف كرد و چراغهاي اصلي داخل آن روشن شد، و بعدتر داخل رستوران كه بهتر ديدمش، فهميدم خيلي زيباست. زيباتر از آنچه فكر ميكردم. و فكر كردم مهپيكر يعني همين، و حور بهشتي. و فكر كردم سراپا زيبايي و ناز.
شام را كه خورديم دوباره سوار اتوبوس شديم و همان وقت بود كه مسافري به جمع نيمهخالي ما اضافه شد: مردي كه از اتوبوس قبلي جا مانده بود. خودش كه به راننده اينطور گفت. آمد و دو صندلي پشت سر زن را اشغال كرد و فوراْ هم گرفت خوابيد. حتا گاهي خر و پف هم ميكرد. بعد از ترك رستوران و حركت اتوبوس، زن زيبا ساك بزرگي را كه زير صندلياش بود و من تا آنوقت نديده بودم، جلو كشيد و سيبي از آن در آورد و بعد يك كارد ميوهخوري با دستهي سفيدرنگ پلاستيكي. چراغهاي اصلي داخل اتوبوس خاموش شد. با روشنشدن چراغهاي قرمز، زن شروع كرد به پوستكندن سيب. محلم نميگذاشت و من هم سرم را به پشتي صندلي تكيه دادم و خودم را به خواب زدم و بعد فكر كردم كه واقعاْ بهتر است بخوابم و سعي كردم واقعاْ بخوابم.
شايد بيشتر از نيم ساعت گذشت اما همچنان صداي باز و بسته كردن زيپ ساك و خوردن سيب از طرف صندلي زن بلند بود. زن مرتب داشت ميخورد و حتا گاه ملچملچ ميكرد. يكي دو بار در حال جا به جا شدن روي صندلي، زير چشمي نگاهش كردم. قاچهاي سيب، كوچك و بزرگ، در ميان تلاطم خيالانگيز لبهايش آب ميشد. همهی حركاتش زيبا بود و در قرمزي چراغهاي كوچك داخل اتوبوس، او مثل خيالي دوردست مینمود. دلم ميخواست شعري بنویسم؛ و بيشتر از آن، دلم ميخواست كنارش بنشينم و لبهايش را در همان حال كه داشت قاچهاي سيب را ميبلعيد، ببوسم. بعد از دست خودم خندهام گرفت. زن، جز به خوردن سيب مشغول نبود. چشمهايم را بستم و زن، باز هم داشت ميخورد. فكر كردم داخل آن ساك بزرگ، جز سيب، سيب سرخ، كه در سرخي چراغهاي داخل اتوبوس، سرختر مينمود، چيز ديگري نبود.
شايد خوابيدم، و صداي خرد شدن سيب، چون لالايي شيريني به خوابم فرو برد. ميدانستم كه زن، همچنان ميخورد. خوابي نديدم. شايد هم ديدم و چيزي يادم نماند. بعد، چند لحظهاي بيدار شدم و انگار دوباره خوابيدم. ميان خواب و بيداري، باز هم صداي خرد شدن قاچهاي سيب را ميشنيدم، اما در همان حال احساس ميكردم كه صدا، كمي دورتر شده است. سخت خوابم ميآمد. گيج بودم، اما به خوبي متوجه شدم كه اين بار صداي خرد شدن سيب از پشت سر ميآيد. شايد از صندلي مرد جامانده از اتوبوس قبلي، و اين اصلاْ متعجبم نكرد؛ شايد از بس كه خوابآلود بودم. مطمئن بودم كه در خرد كردن سيبها، اينبار، از آن لطافت خبري نيست. قاچهاي سيب با خشونت و شتاب خرد ميشد. شايد در دهان يك مرد.
شب، كش ميآمد و من گاه خواب بودم و گاه بيدار. شايد هم كاملاْ خواب. سرم چسبيده بود به شيشهي اتوبوس، و لرزههاي سرد شيشه تا اعماق خوابم ميرفت. تهوع داشتم. بيدار شدم. ساعت سه صبح بود. يكي دو دقيقه كمتر. فكر ميكردم دیرتر باشد. گيج خواب، ميخواستم دوباره بخوابم که متوجه شدم ديگر صداي خوردن و خرد شدن سيب نميآيد. برگشتم و زن را نگاه كردم. ظاهراْ خوابيده بود، بر صندلي كنار شيشه. و سرش را به شيشه چسبانده بود و زير صندلياش پر از پوست سيب بود و ساكش نيمه باز، لاي ساقهايش. همانوقت بود كه دستهي سفيد كارد ميوهخوري را ديدم كه در پهلویش فرو رفته بود، پهلوي راستش كه طرف من بود. به صندليام تكيه دادم و چشمهايم را بستم. زن را كشته بودند. سرم را به سمت چپ چرخاندهبودم و زیرچشمی نگاهش میکردم و اين بار مايع تيرهرنگ زير صندلياش را هم ديدم. خون بود. از پهلويش خون نميآمد. شايد چند ساعتي از مرگش گذشته بود. بعد يكهو، به ياد مرد پشتسري ِ جامانده از اتوبوس قبلي افتادم و در حركتي تند به عقب برگشتم. مرد، همانطور آرام خوابيدهبود. در تاريكي ِ قرمز چراغهاي داخل اتوبوس، بالا و پايين رفتن سينهاش را ميديدم. چند لحظهاي خيرهاش ماندم. تكان نخورد. واقعاْ خواب بود. برگشتم و چشمهاي راننده را در آيينهي مقابلش ديدم كه به جادهي تاريك خيره بود. ظاهراْ جز من و راننده كسي بيدار نبود. دوباره به صندلي تكيه دادهبودم و وانمود ميكردم که خوابيده. گاه كه سرعت اتوبوس كم ميشد، زن به آرامي به جلو پرت ميشد و بعد باز هم به پشتي صندلياش ميخورد. شكي نداشتم كه زن مرده. دستهي سفيد كارد، همچنان در پهلويش بود. چشمهايم را بستم. اگر قضيه را به راننده بگويم... اصلاْ نكند خود راننده هم دخيل باشد؟ او كه در آيينهاش داخل اتوبوس را به خوبي ميبيند. اگر مسافرها را بيدار كنم... چند نفرشان شريك جرمند؟... و مرد پشتسري؟ باوركردني نيست كه او چيزي نديده باشد. نكند عمداْ خود را به خواب زده؟ آخر ِ كار؟ بازداشت... بازجويي... اصلاْ شايد گناه را به گردن من بيندازند! آخر چرا من؟ خوب... من رو به رويش هستم و كسي باور نميكند كه چيزي نديده باشم و... من واقعاْ چيزي نديدهام. وسط راه در شهر ديگري پياده شوم! اما نه... بعد بيشتر مشكوك ميشوند و پيدايم ميكنند. در بارنامهي مسافران اسمم هست. ظاهراْ چارهي ديگري ندارم جز اينكه همانطور مثل بقيهي مسافرها، آرام سر جايم بنشينم و وانمود كنم خوابيدهام و بعد، صبح كه رسيديم پياده شوم. اصلاْ از كجا معلوم كه بقيهي مسافرها هم متوجه قضیه نشدهاند و از ترس خود را به خواب نزده اند؟ خوب من هم مثل آنها! ميخوابم و حتا خواب هم ميبينم. چه خوابي ببينم؟ خواب ِ... خواب ِ سيب. سيب سرخ. دارم سيب ميخورم. نميدانم كجا هستم. هوا سرد است. سرما خوردهام و مرتب آب دماغم را بالا ميكشم. نوري قوي از پشت سرم ميتابد و من نميتوانم به عقب برگردم. سيب، نرم است. نرم، مثل گوشت. گوشت آدم. گوشت زن. سرم ميخارد و من با خونسردي فكر ميكنم كه سه دختر كوچك، اندازهي مورچه، لختِ لخت، روي سرم ميرقصند و گاه، باسنهاي لختِ كوچكشان را به موهايم ميمالند. سيب را در دست چپم ميگيرم و فشارمیدهم. سيب له ميشود و خون از لاي انگشتهايم به بيرون ميپاشد. گربهاي سفيد و بزرگ از لاي دو انگشت شست و اشارهام، و از ميان سيب لهشده به بيرون ميخزد، روي زانويم ميپرد و همانجا ميماند. به پارهي آتش ميماند و مي سوزاندَم. ميخواهم داد بزنم و نميتوانم. به درختي تكيه دادهام و فكر ميكنم درخت ِ سيب است. درخت، زنم شده و من ميگويم كه امشب بايد اولين سالگرد ازدواجمان را جشن بگيريم. يكي ميگويد قيمت دود بالا رفته. باران ميبارد و از گوشهاي گربه دود بيرون ميزند و من، همانطور دارم سيب ميخورم. دو تا از دخترهاي كوچكِ لخت، داخل گوشهايم رفتهاند و دارند لالايي ميخوانند. راه ميروم. حالم دارد به هم ميخورد. با سه پا راه ميروم و پاي جديد وسطيام بدون كفش است. مردهام. مرده بودهام. انگار سالهاست مرده بودهام... در خود مچاله، جرئت تكان خوردن نداشتم. شيشهي اتوبوس از تكان ايستاده بود. به آرامي به پشت چرخيدم. صبح شده بود. مسافرها جا به جا ميشدند و وسايل شخصياشان را جمع و جور ميكردند. اتوبوس داخل ترمينال بود و بر جفت صندلي مقابل من، كسي نبود. همينطور بر صندلي پشت سري. اما زير صندلي مرد جا مانده از اتوبوس قبلي، پر از پوست سيب بود. همانطور که زیر صندلیهای زن. بدون خون و بدون كارد ميوهخوري. و بدون زن و مرد. گيج و منگ بودم و مثانهام داشت ميتركيد. صداي راننده بلند شد كه آقايان به سلامت. و بعد خودش بيرون رفت و به دنبالش مسافرها؛ و من، كه تنها هدفم، رسيدن به دستشويي بود. در حالي كه تمام زورم را ميزدم تا همانجا خودم را خيس نكنم، دم در، احمقانه از شاگرد راننده پرسيدم كه آن مرد كه سر ِ راه بعد از شام سوار شد به اتوبوسش رسيد يا نه. و او جواب داد كه آن توله سگ با آن خانم ِ خوشگل تو يكي از روستاهاي سر ِ راه پياده شد.
پياده شدم و ساك به دست، به آن سر ترمينال، به طرف دستشويي دويدم، در حالي كه از پشت سر صداي پا مي شنيدم.
همهي مسافرها داشتند به طرف دستشويي ميدويدند.