قدرت و قابليت پول، محدويت قانون و عدالتطلبى فردى (نگاهى به رمان «بيمار» اثر مايكل پالمر ترجمه محمدعلى مهماننوازان با اشارهاى بسيار موجز به تحول داستان «پليسى – جنايى»)
داستان پليسى - جنايى به دليل ايجاد موقعيت تعيينكننده - مثلاً مطرح شدن مبلغ زيادى پول يا ارثيهاى كلان - مىتواند لايههاى شخصيتها را سريعتر نمود دهد. پيشنهاد مبلغى هنگفت در ازاى خيانت يا جنايت يا شهادت (واقعى يا كاذب) عليه فردى ديگر هم پتانسيل پلات را ارتقاء مىدهد، هم توانمندى نويسنده را در تسلط او بر ساختار داستان و بهطور اخص شخصيتسازى نشان مىدهد. اگر نويسنده فقط پلات را دنبال كند، از شخصيتسازى غافل مىماند و اثرى مىنويسد در حد همين سريالها و فيلمهاى تلويزيونى ميانهمايه. اگر صرفاً روى شخصيتها تمركز كند، داستان را از نفس مىاندازد و كُند مىكند؛ درحالىكه خصلت داستان پليسى - جنايى اين است كه سرعت فرايندش اجازه منفك شدن خواننده از متن را به او ندهد. در لايه معنايى نيز مقوله فوق امرى دوسويه است كه هم سمتگيرى شخصيت تطميعكننده را نشان مىدهد و هم تطميعشونده را. چنانچه فراهم شدن اين موقعيتها همراه باشد با كم كردن عنصر تصادف و شانس و توجه به انگيزش شخصيتها و اجتناب از ايجاد موقعيتهاى كادب شگفت و خلق موقعيتهاى شگفت مرتبط با ماهيت انسانها و روابط آنها، در آنصورت با اثرى پليسى - چنايى روبهرو هستيم كه فقط سرگرمكننده نيست، بلكه ضمن سرگرم كردن خواننده نكتههايى از دنياى درون انسانها و سستى يا قوام مناسبات آنها را به او ارائه مىدهد. برخوردارى نويسنده از اطلاعات و دانش موارد مرتبط با موضوع داستان نيز در ايجاد گيرايى تكاندهنده و ايجاد و بسط معنا تأثير عميق دارد. رمان «بيمار» نوشته مايكل پالمر(آمريكايى) را با اندكى اغماض مىتوان در همين مقوله تلقى كرد. نوآورى رمان اين است كه زمينه داستان را به بيمارستان و موضوع معالجه بيمارى انتخاب مىكند؛ ضمن اين كه خواننده را با بخش حريص جهان پزشكى و پزشكهايى كه براى پول به هر كارى دست مىزنند، آشنا مىكند و در همان حال پزشكهايى را به تصوير مىكشاند كه جدا از نقاط ضعف و قدرتشان - بهعنوان يك انسان - حرفه خود را به تمامى در خدمت پول و شهرت و قدرت قرار نمىدهند.
در اين رمان دكتر كارل گيلبرايد و خانم دكتر جسى كوپلند جزو گروه پزشكهايى هستند كه در بيمارستان بوستون در خارج كردن تومورهاى مغزى تخصص دارند. آنها براى بيرون آوردن تومور از دستگاه جديدى به نام «آ.ر.تى.» استفاده مىكنند. ذهنيت دكتر گيلبرايد بيشتر متوجه پول و شهرت و مصاحبههاى پرسرو صداى تلويزيونى است؛ درحالىكه خانم دكتر كوپلند كه دستيار اوست، بدون ادعاى نوعدوستى، بيشتر به «مداواى انسانها» و پيشبرد دستاوردهاى علم پزشكى در اين عرصه فكر مىكند. انگيزههاى اوليه كه به حد كافى هم در رمان آمدهاند، دكتر گيلبرايد را بر آن مىدارد كه «افراد سرشناس، سناتورها، تجار معروف، ديپلماتهاى خارجى و همه آنهايى را كه پول دارند و از جلو بيمارستان رد مىشوند، عمل كند جون اينها باعث اعتبار مىشوند.» (صفحه 104) اين نگرش پاى جنايتكارى بهنام كلود مالوچ را براى مداوا به بيمارستان باز مىكند. او پيشتر در فرانسه با نام مستعار به يك متخصص مغز مراجعه كرده و چون پزشك قول مساعد نداده بود، او و منشىاش را كشته بود. مالوچ با نام اصلى به بيمارستان بوستون نمىآيد. يك كُنت آلمانى، همسرش و مشاورش و عدهاى خدمه مىآيند. بيمار، شخص كُنت است. اما اين نيز يك بازى بيش نيست. از سوى ديگر از پنج سال پيش آلكس مأمور امنيتى و پنج همكارش در تعقيب مالوچ هستند، درحالىكه از كمترين اطلاعى از موقعيت او ندارند. اين پنج نفر طى زمان كشته يا پراكنده شده بودند، اما آلكس كه با بررسى مدارك ناچيزى مىفهمد مالوچ تومور مغزى دارد، حدس مىزند كه او بايد سراغ «بهترينها» برود. بههمين دليل به عنوان نگهبان در بيمارستان بوستون استخدام مىشود تا صرفنظر از انجام وظيفه، انتقام برادرش را از مالوچ بگيرد. همينجاست كه او و جسى عاشق هم مىشوند. موضوع نياز يك جنايتكار به عمل جراحى و فعل و انفعالات مرتبط با آن سبب بروز حوادث و حركتهاى پيشبرنده و تعليقهاى پُركشش مىشود و خواننده، كتاب را زمين را نمىگذارد. البته در بخشهاى آخر كه مالوچ در آمبولانس از بيمارستان فرارى داده مىشود، گرچه جذابيت قصه زيادتر شده است، اما در شكل روايت تا حدى اغراق شده است. البته اين بخش زياد نيست و نويسنده كم و بيش سعى كرده است از زيادهروى سينمايى دورى كند.
در مورد جزئيات داستان چيزى نمىگويم، چون به اصطلاح لو مىرود.
چيزى كه هر خوانندهاى به آن اعتراف مىكند، اطلاعات خيلى دقيق و زياد نويسنده در امور پزشكى، خصوصاً رشته مغز و اعصاب و جراحىهاى مختلف اين عرصه است. اينهمه اطلاعات آموزهاى است به نويسندگان بااستعداد جوان (نسل چهارم) ما كه اگر قرار است در عرصهاى كار كنند كه نياز به اطلاعات و دانش دارد، تا مىتوانند وقت بگذارند. البته اين اطلاعات از فرايند كنشها و ديالوگها انتقال مىيابند. همينها و نيز شخصيتپردازى موشكافانه - بهويژه در مورد دكتر گيلبرايد و دكتر كوپلند و نيز قابليتهاى مانور پول در كشورى كه به هرحال قوىترين سازمانهاى امنيتى و انتظامى را دارد و به لحاظ قوانين و حقوق، رعايت پارهاى از موازين حقوق مدنى، ساختار سختگيرانهاى دارد، و نيز قلم نويسنده در توانايى خشونت در پيشبرد مقاصد غيرانسانى و بعضى از فضاسازىها از مؤلفههاى موفق اين رمان است و از اين حيث با بعضى داستانهاى غيرپليسى ادبيات جدى برابرى مىكند. انتخاب عنصر شتابدهنده روايت و ارتقا پتانسيل آن، يعنى حضور پزشكانى پولپرست و جنايتكارانى كه تومور به جان مغز آنها افتاده است، از نقاط قوت رمان است و در مجموع به ساختار روايى استحكام بيشترى بخشيده است. عدم غفلت نويسنده از پرداختن به قشرها و لايههاى مختلف اجتماعى در يك بيمارستان مجلل و مدرن نيز بار معنايى داستان را ارتقا داده است. خواننده با وجوه متنوع جامعه كاركنان بيمارستانى در كشور آمريكا آشنا و به برخورد آنها با رويدادها پى مى برد. ضمن اذعان به اين نكته مثبت، بايد خاطرنشان كرد كه بررسى دقيقتر نشان مىدهد كه شمار زياد شخصيتهاى اصلى و فرعى و رخدادهاى محورى داستان نشان مىدهد كه ميزان روايت با توجه به حجم رويدادها زياد شده است. اساساً ديالوگهاى زائد و نيز جزئىنگرىهاى كماهميت، خصوصاً در برخى مسائل پزشكى و عمليات خشونتآميز، باعث اين امر شدهاند. نويسنده كه در فضاسازى عمليات قساوتآميز خوب كار كرده است، در ديالوگنويسى ضعيف جلوه مىكند و ديالوگها نتوانستهاند بار معنايى چند لايه را به خواننده انتقال دهند. اما جدا از موفقيت در اين يا آن عرصه از فرم و معنا، يك موضوع به نحو تحسينانگيزى بازنمايى شده است: اينكه جديدترين دستاوردهاى علم پزشكى مقدمتاً در خدمت اغنيا است.
توضيحى تكميلى درباره داستانهاى پليسى- جنايى: همانطور كه ديديم، بهرغم اينكه داستان در ژانر پليسى - جنايى قرار مىگيرد، اما در حد و اندازه يك رمان مدرنيستى به موقعيتهاى سرنوشتساز درونى و بيرونى انسانها توجه دارد و بههمين دليل نزد منتقدين اعتبار كسب مىكند. براى اينكه با رويكرد آشنا شويم، بد نيست مختصرى از تحول داستان جنايى - پليسى را مرور كنيم.
گرچه وقوع جنايت در داستان به متون اساطير بر مىگردد- مثلاً قتل پدر بهدست پسر (شهريار اوديپ)، اما ژانر جنايى - پليسى با تعريفى كه امروزه از آن مىشناسيم، اولينبار با قلم ادگار آلن پو (1809-1849) و در قالب داستان كوتاه نوشته شد. نويسندگان بعدى خصوصاً كسانى مثل آرتور كنان دوويل(خالق شرلوك هلمز) و آگاتا كريستى(خالق خانم مارپل و هركول پوآرو) صراحتاً گفتهاند كه داستانهاىشان را تحت تأثير پو نوشتهاند. اما جالب است بدانيم كه به لحاظ روانشناختى و بهطور كلى هستىشناسى، داستانهاى پليسى پو از نويسندگان نسلهاى بعد پيشروتر بود، زيرا تمايل به جنايت و عمل جرم را بيشتر معطوف به درون مىدانست تا عوامل بيرونى. اگر داستانهاى گوتيك پو بيشتر به فضاهاى انتزاعى مربوط مىشوند، داستانهاى جناى - پليسى او به واقعيت اتكا دارند. اين داستانهاى واقعگرايانه در فضايى عقلانى و منطقى پيش مىروند، اما از نظر بينش ادامه داستانهاى گوتيك او هستند. در اين داستانها، اضطراب و دغدغه و انديشه مرگ، به صورت "واقعيت عادى"، مثلاً جنايت و دزدى، در مىآيند و به اين ترتيب داستانهاى اوليه جنايى - پليسى شكل مىگيرند. داستانهاى "جنايتهاى خيابان مورگ"، "نامه ربوده شده" و "رازى مارى روژه" از اين جملهاند. گرچه پو اولين نويسندهاى است كه داستان جنايى - پليسى نوشت، اما نمىتوان گفت كه او اين نوع داستان را ابداع و خلق كرد، بلكه بايد گفت "ژانر پليسى" را كشف و الزامات متعدد آن را ظاهر ساخت. بهعبارت ديگر، عوامل اصلى داستانهاى جنايى - پليسى يعنى مجرم (مثلاً جنايتكار)، جرم (مثلاً جنايت و شخص قربانى) و كاشف جرم (مثلاً كارآگاه يا فرد كنجكاو) از زمان تشكيل جوامع اوليه وجود داشته است و محصول مرحله خاصى از تكامل جامعه بشرى نيست كه زاييده ذهن و خلاقيت يك نويسنده، مثلاً ادگار آلن پو، باشد، بلكه پو بهعنوان يك "هنرمند"، و بهطور اخص نويسنده داستان كوتاه، اين عوامل را كشف و در سلسلهاى از روابط به تصوير كشاند. دو مشخصه اصلى داستانهاى جنايى - پليسى اوليه (نزد پو) در اين است كه اولاً او به "نفس جرم" و انگيزههاى جرم بيشتر مىپردازد تا مسائل ديگر، ثانياً در داستانهاى او، كاشف يا محقق جرم، بيشتر از الهامات، عناصر متافيزيكى و كشف و شهود بهره مىجويد تا عقل و خرد. در واقع قواعد منطقى و استدالالهاى كاشف هوشمند جرم، تحتالشعاع الهامات متافيزيكى او قرار مىگيرند و او با تركيب اين دو به كشف جرم نايل مىآيد.
روزگارى كمتر منتقدى وجود داشت كه نويسندگان داستانهاى پليسى و جنايى را در رديف اديبان قرار دهد. آنها چنين نويسندگانى را شعبدهبازهايى مىدانستند كه ابزار كارشان قلم است. اما امروزه چنين نيست. نظريهپردازانى همچون امبرتو اكو و تزوتان تئودورُف در اين مقوله مقالهها مىنويسند و بورخس اين ژانر را براى آشكارسازى پنهانىهاى بشرى »مناسبتر از ديگر ژانرها« مىخواند. با اين حال اين سؤال همچنان بهقوت خود باقى است: چرا شاعر، نويسنده و منتقدى همچون پو، نويسنده قصههاى پليسى و جنايى مىشود؟ پاسخ اين پرسش را بايد در بينش پو جستجو كرد. جرم، تجلى عينى تمايلات شريرانه است. جرم، صورت عينيتيافته آن نيرويى است كه مىخواهد اضطراب و وحشت بيافريند و يا برعكس، واكنش عملى انسانى است كه دچار دلهره و دهشت شده است. جنايت، هولناكترين و شومترين شكل جرم است و "وحشت"، بيشترى مىآفريند. و چون عنصر "اضطراب و وحشت"، بيانگر وجود شر در عالم هستىاند، لذا هم خود جرم و مكان و زمان آن و هم هوش ماوراءطبيعى كاشف جرم، بهعنوان ابزارى براى بيان درجه "دهشت" به كار گرفته مىشوند. حتى استعداد و نبوغ كارآگاه "دوپن" براى ساختن فضاى وحشتناك به كار مىرود و نه دستگيرى مجرم. در داستانهايى مانند قلب رازگو، گربه سياه و بشكه آمونتيلادو كه داستان جنايى - پليسى نيستند، بلكه تركيبى از واقعگرايى، سبك گوتيك و و ژانر پليسىاند، از الگوهاى تو در تو و بغرنج دگرگونهنمايى، كه ظاهراً بيانگر رويدادهاى ماوراءطبيعىاند، استفاده مىشود تا جزئيات و دقايق واقعى "جنايت" بيان شود. راوى اين داستانها، يا در منتهاى خونسردى و با سرخوشى ناب (در حالى كه خواننده مىفهمد گوينده در عين حال بايد موجودى عصبى، پريشانحال و حتى جنونسر باشد) پرده از اعمال وحشتناك و گاه جنايتكارانه خود بر مىدارد. مثلاً ريشخندزنان از قتلى حرف مىزند كه سالها پيش در كمال خونسردى مرتكب شده و هيچكس آن را كشف نكرده بود.(بشكه آمونتيلادو) و يا تب و التهاب خود را آشكار مىكند و تحت تأثير "اراده غير" و نيروى ناشناخته درون، جنايت خود را نزد پليسهاى ناهوشمند و حتى گيج و وظيفهنشناس اعتراف مىكنند (گربه سياه و قلب رازگو) اينها شايد از نظر خواننده عناصرى جنايى و به خون آلوده باشند، اما پيش از آن، بهعنوان وسيلهاى براى تجلى شر و مرگ انتخاب شده بودند. مىگوئيم پيش از آن، زيرا عنصر جرم، از قبل در تار و پود پلات داستان تنييده شده بود و الزامات داستانى پو، جايى براى حذف آن باقى نمىگذارد:«فلسفه و روانشناسى براى توضيح رمز و راز اين حالت، توضيحى ندارند، اما من بههمان اندازه كه از زندهبودن خويش مطمئنم، اطمينان دارم كه گرايش به گمراهى، يكى از انگيزشهاى اوليه بشر است - يكى از نيروها، يا احساسهاى بنيادى و جدايىناپذيرى كه به شخصيت انسان جهت مىبخشد. چه كسى است كه بارها خود را در حال ارتكاب عملى نكوهيده يا ابلهانه نيافته باشد، عملى كه تنها به اين دليل انجام مىشود كه نبايد بشود؟ مگر ما در بُنِ بهترين داورىهاىمان، تمايلى هميشگى براى زير پا گذاشتن آنچه قانون و اخلاق است، نداريم؟ تنها به اين دليل كه مىدانيم قانون يا اخلاق است؟» (نقل از داستان گربه سياه) پس بهعنوان جمله تكرارى بايد گفت شخصيتهايى كه از اراده "غير" و "تمايلات ضداخلاقى" تبعيت مىكنند، چارهاى جز ارتكاب جرم ندارند؛ (گربه سياه، قلب رازگو، بشكه آمونتيلادو و نيز ليجيا كه قتل همسر دوم راوى را به تصوير مىكشاند.) بنابراين حتى داستانهاى گوتيك به لحاظ ساختارى قابليت آن را دارند كه در پى يك گسست، تبديل به داستانهاى ژانر جنايى - پليسى شوند. بهعبارت ديگر، بههمان ترتيب كه مىشود دامنه داستانهاى سبك گوتيك (وحشت) را بر فضاى داستانهاى پليسى و جنايى غالب كرد، داستانهاى اين ژانر را هم مىتوان براى تبديل به ژانر پليسى آماده ساخت.
براى مزيد اطلاع بايد گفت كه در داستانهاى پليسى معمولى، مثلاً نوشتههاى آرتور كنان دوويل و آگاتا كريستى، و در سطح نازلترى آثار ليندسى هاردى و ميكى اسپلين (خالق كارآگاه مايك هامر) از نظر روانكاوى با قاتل يا قاتلهايى روبهرو هستيم كه بهعلت فشارهاى بيرونى دست به جنايت مىزنند. از بين بردن رقيب، كسب پول و در رديف ثروتمندان قرار گرفتن و انتقامهاى ناكامىهاى گذشته و حال در كسب قدرت. بهبيان ديگر، هر چند اغراقآميز، بايد گفت بههمان گونه كه «حماسههاى يونانى» قرنها بعد به «رمانس» مىرسد كه از آن بهمراتب نازلتر است، داستانهاى درونگرايانه جنايى - پليسى پو با تهمايههايى از گوتيسم و دروننگرى جاى خود را به داستانهاى سرگرمكننده اخلافش مىدهد. اما بعدها در بعضى از آثار الرى كوئين (يا درواقع دو نويسنده يعنى مانفرد لى و فردريك دانى) اين موضوع مطرح شد كه قتلها اساساً تحت فشار نيروى درون است. سپس نويسندگانى مثل ساموئل داشيل همت و ريموند چندلر نوعى از داستان جنايى - پليسى را باب كردند كه در آنها قاتلها هم تحت فشار نيروى درون و هم عوامل بيرونى دست به جنايت مىزدند. به اين ترتيب عملاً رمان پليسى- جنايى اجتماعى پديد آمد. البته در يك رمان قوى پلسى - جنايى رفتار آدمهاى روانگسستهاى را كه مرتكب جنايت مىشوند، نمىتوان تحليل كرد، فقط مىشود تفسير كرد؛ همانطور كه هيچ جنايتى را نمىشود با فرمول و قاعده تحليل كرد. بنا به اعتقاد چندلر جنايت صرفاً يك تلاطم درونى، يك نابههنجارى و يك اختلال گذرا نيست، بلكه ناشى از ناهمخوانى با جامعه و با خود شخص هم هست؛ آنهم در جامعهاى كه بهقول چندلر دزدها مىتوانند حتى كل كشور را بهشكلهاى مختلف زير نفوذ داشته باشند. امروزه نوع ديگرى هم از داستانهاى پليسى- جنايى - سياسى نوشته مىشود كه خصلت سياسى دارند، يا وجه سياسى آنها بارزتر از ديگر وجوه است. براى نمونه سر هيدرا اثر كارلوس فوئنتس و شمارى از كارهاى لن ديتن، سارا دانت،جان هاروى و فران گاس فيفيلد. نكته جالب اينكه داستان سر هيدرا بهلحاظ پيچيدگى و ابهام زيباشناختى در حد و اندازههاى كارهاى نويسندهاى معمولى همچون لن ديتن؛ مثلاً سه اثرش «پرونده برلين»، «پرونده ايپكرس» و «مغز يك ميليارد دلارى» - كه هر سه هم بهترتيب بهوسيله گاى هاميلتون، سيدنى جىفيورى و كن راسل به فيلم تبديل شدند - نيست. لن ديتن در اين آثار پليسى - جنايى رويكردى «سياسى – اقتصادى» دارد، ولى به اعتقاد نگارنده قلمش خيلى جذابتر از فوئنتس است؛ درحالىكه لن ديتن در عرصههاى دانش تاريخى، سياسى، اجتماعى، فلسفى اصلاً در حد و اندازههاى فوئنتس هم نيست. «بانوى درياچه» نوشته ريموند چندلر نيز كه باز هم خواننده را با قضيه (هويت) يعنى موضوع «كى، كيه؟» درگير مىكند، ساختمندتر از سر هيدرا است. بهبيان ديگر صرف داشتن اطلاعات و دانش هم نمىتواند يك رمان سرگرمكننده، لذتبخش و برخوردار از معنا بسازد. البته گونه ديگرى رمان در قرن بيستم نوشته شد كه اساساً سياسىاند و خصلت بينالمللى دارند. معمولاً يك يا چند جنايت در كانون روايت آنها قرار مىگيرد، سپس داستان در بستر مسائل سياسى پيش مىرود. بيشتر كارهاى گراهام گرين از اين نوعاند. اضافه كنم كه امروزه تراز باز هم بالاترى از داستان پليسى - جنايى وجود دارد كه بهبهانه كشف رمز و راز جنايت، به لايههاى عميقترى از درون انسانها و جامعه و مناسبات اجتماعى مىپردازند. نمونه موفق آن رمان«رود اندوهگين» نوشته فرناندو نامورا(پرتغالى) منتشرشده در سال 1982 و چه كسى پالومينو مولرو را كشت اثر ماريو بارگاس يوسا و در سطح خيلى پايينترى قول نوشته فردريش دورنمات است. رمان »رود اندوهگين« بهراستى يك شاهكار است. مردى كاملاً معمولى گم مىشود و نويسنده بهدور از شعار و سياستزدگى عوامانه، و ظاهراً بهبهانه جستجوى او، ساختار چندلايه جامعه پرتغال و نيز دستهاى آلوده به جنايت حكومت ديكتاتورى دكتر سالازار را در هر لايهاى به خواننده نشان مىدهد تا مو را بر اندام او سيخ كند. ترجمه آن را به مترجمان محترم پيشنهاد مىكنم.
درباره ترجمه رمان بيمار بايد گفت كه ترجمه مترجم 27 ساله كتاب، بسيار روان و گزينش واژگانى او حاكى از وسواس و دقت است. مترجمهايى همچون مهماننوازان نشان مىدهند كه جوانان ايرانى فقط در المپيادهاى علمى نيست كه در جايگاه بالا قرار مىگيرند، بلكه در عرصه ترجمه هم از استعداد بالايى برخودارند و در صورت وجود امكانات مىتوانند آ ن را بهمنصه ظهور برسانند.