نوستالژی
خدا میداند
چقدر شرمندهی برادرزادههایم هستم
که در چارده سالگیم نماندم
نمیدانم چطور شد
که اینهمه جزر و مد در پوستم ریخت
و ناگهان
عصایی که سالها در کمر پدرم من بودم
کوچه را دم در جا گذاشتم
و بازیهای دم غروب را
و نمیدانم چطور اینهمه سال را آمدهام
که حالا دم این دکهی روزنامهفروشی
و هنوز هم نمیدانم چرا
این کت و شلوار برایم گشاد است؟
آه
حسودیم می شود به عینک پنسیات
و چاقویی که همینجور در تو مانده
کلماتت کش رفتهای از کدام قرآن؟
در چه صداهایی بودهای در چه صداهایی
صداهایی که شب فقط خستهاند همین
150 بیا بیا 150
بمبئی تا 5000 تومان هم میرود
مرا اگر میخواهی بدانی
در صدایی هستم که تا 1000 تجاوز نمیکند
به هر دری میزنم
نعرههای زیادی از خودم میکشم بالا
بالاتر نمیروم
دلم میخواهد خودم را در ودکا مخفی کنم
اما همیشه
چیزی
لعنتی
مرا به خودم می آورد
می خواهم صد سال سیاه بر نگردم
بیا 1000 1000 بیا
بمبئی امروز تا 2000 بیشتر نرفته
پیشتر نرفته
گندت بزنن
حسودیم میشود به عینک پنسیات
و کلمات قبراقت
_ ببین منو تو آگهی تسلیت پیدا میکنی
سطر پنجم سرمقالهچی
نیستم؟
نیستم
جایی پیدا کن خودم را بخوابانم
سطری
ستونی
پانوشتی
بزنیم به سینهی دیوار لااقل
یکی از دندانههام افتاده
یکی از چشمهام نیست
حسین شکربیگیام غیبش زده
نه پیراهنی پر میتوانی بکنم
نه چیزی دیگر
با پای پیاده تمام این خطوط را گز کردم
همهی ستونهارا دویدم
پانوشتها را
و بمبئی دارد جانش را میکند از 2000 برود
بالا و
کم میآورم باز
دوتای دیگر از دندانهام را باید بدهم بکشند
هیچوقت ایوب کرمو دوست نداشتهام
هیچوقت هیچوقت دوست نداشتهام
اما هیچوقت بوده در دهانم مزهی دیگری باشی
- آقا یکی دیگه
- فکر نمیکنی قدم قدم داری خیلی دور میشوی؟
فکر نمیکنی بعضی چاقوها واقعا میکشند؟
و اگر با مشت
محکم بکوبی زیر چشم کسی کبود میشود و درد خیلی دارد؟
گندت بزنن
در خونم ذرهای شفایی
دوایی
دعایی
چیزی بریز
دارم خیالاتی میشوی
از نوک پا تا ناخن دست چپم حسین شکربیگیام هستم
یادم رفت در کدام صدام
شلوغ که میکنی آدم یادش میرود
از کدام خانه راه افتاده تا اینجا
آدم راهش را گم میکند
- میشه یه لحظه برم تو این ودکا؟
نع
میتونم یه خورده لااقل برم کنار؟
ممممممم
یک نشمهای بود که نگو یگه
بری تو پیرنش برگشتنت با کرامالکاتبینه
- من هم برای نوشتن میروم که
الهی
برنگردم
ای کاش من هم میتوانستم بیایم آن تو و
ببینم پشت این عینک پنسی دنیا
چقدر از من
از صدام قشنگ تر است
شاید در ما هم کلمهای شد
خدا را چه دیدهای
صدا ها در هم وول میخورند
ساعتی از یازدهم فروردین گم شده
اما در این شلوغی کی بی کیست؟
من ستونم نیست
تکیه زدهام
و خدا شاهد است
عینک پنسی ندارم
و چاقویی که هنوز شلیک نکرده