صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




حسین شکربیگی

دو شعر / نوستالژی - آه


نوستالژی

 

خدا میداند

چقدر شرمنده‌ی برادرزاده‌هایم هستم

که در چارده سالگیم نماندم

نمی‌دانم چطور شد

که این‌همه جزر و مد در پوستم ریخت

و ناگهان

عصایی که سال‌ها در کمر پدرم                   من بودم

کوچه را دم در جا گذاشتم

و بازی‌های دم غروب را

و نمی‌دانم چطور این‌همه سال را آمده‌ام

که حالا دم  این دکه‌ی روزنامه‌فروشی

و هنوز هم نمی‌دانم چرا

این کت و شلوار برایم گشاد است؟

 

آه

 

حسودیم می شود به عینک پنسی‌ات

و چاقویی که همین‌جور در تو مانده

کلماتت کش رفته‌ای از کدام قرآن؟

در چه صداهایی بوده‌ای در چه صداهایی

صداهایی که شب فقط خسته‌اند   همین

150 بیا    بیا 150

بمبئی تا 5000 تومان هم می‌رود

مرا اگر می‌خواهی بدانی

در صدایی هستم که تا 1000 تجاوز نمی‌کند

به هر دری می‌زنم

نعره‌های زیادی از خودم می‌کشم بالا

بالاتر نمی‌روم

دلم می‌خواهد  خودم را در ودکا مخفی کنم

اما همیشه

چیزی

لعنتی

مرا به خودم می آورد

می خواهم صد سال سیاه بر نگردم

بیا 1000       1000 بیا

بمبئی امروز تا 2000 بیش‌تر نرفته

                                            پیش‌تر نرفته

 

گندت بزنن

حسودیم می‌شود به عینک پنسی‌ات

و کلمات قبراقت

_ ببین منو تو آگهی تسلیت پیدا می‌کنی

سطر پنجم سرمقاله‌چی

نیستم؟

نیستم

جایی پیدا کن خودم را بخوابانم

سطری

ستونی

پانوشتی

بزنیم به سینه‌ی دیوار لااقل

 

یکی از دندانه‌هام افتاده

یکی از چشم‌هام نیست

حسین شکربیگی‌ام غیبش زده

نه پیراهنی پر می‌توانی بکنم

نه چیزی دیگر

با پای پیاده تمام این خطوط را گز کردم

همه‌ی ستون‌هارا دویدم

پانوشت‌ها را

و بمبئی دارد جانش را می‌کند از 2000 برود

بالا و

کم می‌آورم باز

دوتای دیگر از دندان‌هام را باید بدهم بکشند

هیچ‌وقت ایوب کرمو دوست نداشته‌ام

هیچ‌وقت هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام

اما هیچ‌وقت بوده در دهانم مزه‌ی دیگری باشی

- آقا یکی دیگه

- فکر نمی‌کنی قدم قدم داری خیلی دور می‌شوی؟

فکر نمی‌کنی بعضی چاقوها واقعا می‌کشند؟

و اگر با مشت

محکم بکوبی زیر چشم کسی کبود می‌شود و درد خیلی دارد؟

گندت بزنن

در خونم ذره‌ای شفایی

دوایی

دعایی

چیزی بریز

دارم خیالاتی می‌شوی

از نوک پا تا ناخن دست چپم حسین شکر‌بیگی‌ام هستم

یادم رفت در کدام صدام

شلوغ که می‌کنی آدم یادش می‌رود

از کدام خانه راه افتاده  تا این‌جا

آدم راهش را گم می‌کند

- می‌شه یه لحظه برم تو این ودکا؟ 

نع

می‌تونم یه خورده لااقل برم کنار؟

ممممممم

یک نشمه‌ای بود که نگو                 ی‌گه

بری تو پیرنش برگشتنت با کرام‌الکاتبینه

- من هم برای نوشتن می‌روم که

الهی

برنگردم

ای کاش من هم می‌توانستم بیایم آن تو و

ببینم پشت این عینک پنسی    دنیا

چقدر از من

از صدام    قشنگ تر است

شاید در ما هم کلمه‌ای شد

خدا را چه دیده‌ای

 

صدا ها در هم وول می‌خورند

ساعتی از یازدهم فروردین گم شده

اما در این شلوغی کی بی کیست؟

من ستونم نیست

تکیه زده‌ام

و خدا شاهد است

عینک پنسی ندارم

و چاقویی که هنوز شلیک نکرده