رمان بلند و سهجلدی مدار صفر درجه اثر زندهیاد احمد محمود که به گمانام مفصلترین کار او باشد رمانیست در قالب کارهای رئالیسم سوسیالیستی و مربوط میشود به جریان انقلاب اسلامی در ایران که از نخستین سالهای دههی 50 آغاز میشود و تا کوران حوادث انقلاب و پیروزی آن ادامه مییابد.
این رمان در فضای شهر اهواز میگذرد و از برجستهترین مشخصههای آن زبان شکسته و عامیانهی شخصیتهای رمان و دیالوگ بین آنهاست که محمود بهخوبی توانسته با رسمالخطی ویژه لهجهی مردمان جنوب بهویژه اهوازیها را در آن به نمایش بگذارد. مدار صفر درجه رمانی جذاب و پرکشش است که با توجه به حجم زیاد آن باعث میشود خواننده تا آخر بیوقفه رمان را دنبال کند و آن را از دست نگذارد مگر در نیمههای داستان که از جذابیت آن کمی کاسته میشود و به چرایی آن اشاره خواهم کرد.
نویسنده در این رمان همچون گزارشگری دقیق به تمامی زوایای زندگی مردمان سر میکشد و همه چیز را بهدقت گزارش میدهد و دوربیناش همه چیز را به تصویر میکشد. در این رمان جامعهای متزلزل و رو به سقوط و فروپاشی به خوبی به نمایش گذاشته میشود که تمامی اصول اخلاقی مردم در آن از هم گسیخته است. دروغ، ریاکاری، چاپلوسی و تملق، آدمفروشی، نوکرصفتی، جهل و نادانی، پولپرستی و مادیگری، قانونگریزی، ارتشا، دزدی، تنسپردن به قضا و قدر و بیهویتی از مشخصههای بارز بیشتر شخصیتهای رمان حتا شخصیتهای درجهیک و اصلی آن است. از یک سو ظلم و جور حاکمیت فروپاشیده و در حال انقراض و بیتفاوت به حال شهروندان که مشغول چپاول آنان است به تصویر کشیده میشود و از سوی دیگر فریبکاری شهروندان و دغلکاری آنان نسبت به یک دیگر. حوادث رمان به شکلی سمت و سو میگیرد که وقوع یک انفجار و فروپاشی اجتماعی را در پایان ناگزیر و از لحاظ منطقی قابلتوجیه کند.
نقطهضعف اصلی رمان اما درازهگویی و بیش از حد بلند بودن آن است. احمد محمود در مدار صفر درجه نتوانسته است همچون رمان موفق دیگرش همسایهها ایجاز را رعایت کند.
خلق تعداد زیاد شخصیت باعث شده او نتواند بهخوبی و درستی به تمام شخصیتهایش بپردازد و زوایا وریزه کاریهای آنان را از کار درآورد. قسمتهای زیادی از رمان مربوط میشود به زندگی روزمرهی آدمهایی که بود و نبودشان هیچ تفاوتی در روند پیشبرد رمان و وقوع حوادث آن ندارد. از اساس باید پرسید چه نیازی به خلق این همه شخصیت در این رمان و سپس پرداختن به دعواها و متلکهای آنان و تکرار بیش از حد و ملالآور و هرروزهی آنان بوده است. برای نمونه شخصیتهایی مثل اسد گردنشق و برادرش، حشمت، ابوالحسن گمرکچی و دخترش رئیسه، ملا اشکبوس و هبت چه نقشی در پیشبرد رمان دارند و اگر آنها از رمان حذف شوند آیا اتقاقی میافتد و هیچ آسیبی متوجه این رمان بلند میشود؟ اگر این همه شخصیتهای اضافی و پرداختن به جزییات زندگی روزمرهشان و اتفاقات بیارزشی که هیچ آگاهی و اطلاعی به مخاطب نمیدهد حذف میشدند بیش از اینها میشد به شخصیت مهمی همچون مهراب پرداخت که از اتفاق یکی دو بار بیشتر در رمان ظاهر نمیشود. آیا پرداختن به چنین روشنفکر برجسته و آگاهی در میان خیل این شخصیتهای فرودست که بیشترشان از تودههای ناآگاه مردم هستند و از قضا کسی مثل او در عالم واقع هم کم در میان روشنفکران پیش از انقلاب پیدا میشد از ضروریات این رمان بلند نبوده است؟ شخصیتهای اصلی رمان همچون نوذر، باران، بلقیس، خاور و یارولی خیلی خوب از کار درآمدهاند بهویژه شخصیت نوذر که نویسنده بیش از همه به او نزدیک میشود، اما شخصیتهای دیگر رمان یا در حد تیپ باقی میمانند یا به تیپ هم نمیرسند.
مشکل دیگر رمان فضاسازی آن است. از بس رمان شلوغ است و نویسنده میکوشد تنها به آدمها و روابط بین آنها بپردازد چندان در ساختن فضا موفق نیست. معماری شهر و شکل کوچه و خیابانها و ساختمانها چندان روشن و ملموس نیست. ما در این رمان تصوری واقعی و ملموس از شهر اهواز پیدا نمیکنیم؛ گویی همه چیز در خواب و خیال و وهم میگذرد. در حالی که پرداختن به اشیا و طبیعت و فضای غیرانسانی از مشخصههای بارز رمانهای رئالیستی محسوب میشود و نظریهپردازانی چون لوکاچ بر آن تأکید فراوانی دارند. در واقع هر قدر فضای بیرونی و اشیا و معماری ساختمانها ملموستر و واقعیتر از کار درآید فضای انسانی و روابط بین آدمها هم واقعیتر به نظر میرسند. برای نمونه وجود رود خروشان و مهمی چون کارون که بزرگترین و مهمترین رودخانهی ایران است به هیچ وجه در این رمان ملموس نیست و حس نمیشود، تنها یکیـدو بار از آن نام برده میشود. درختها، ساختمانها، خیابانها و کوچهها گویی همه در سایه و خیال یا رؤیا میگذرند. این ویژگی با نگاه انسان مدرن همساز نیست و رمان را از ساحت رمان مدرن دور میکند. در واقع فضاهای رمان همه ذهنی و سابژکتیو هستند نه آبژکتیو. گویی نویسنده سر در گریبان خود کرده است و جز خود و دغدغههای خود متوجه چیزی نیست و چیزی نمیبیند و دنیای بیرون را هم از درون خود و صافی دروننگر خود گزارش میکند. این نگاه، نگاه یک نویسندهی شرقی با ویژگیهای اشراقی و دروننگرانه است، نویسندهای که در جریان ادبیات معاصر ایران به زمانی پیش از هدایت و نیما پرتاب میشود.
نکتهی دیگر این که در این رمان تنها به طبقهی فرودست و محروم جامعه پرداخته میشود و نویسنده بیش از حد به زندگی مردمان فقیر و فرودست وارد میشود که در میانهی داستان کمی از کشش و جذابیت آن کم میشود و مخاطب دچار ملال میشود. اما هر چه به پایان رمان نزدیک میشویم و در جریان حوادث انقلاب قرار میگیریم دوباره بر کشش رمان افزوده میشود. تنها چند بار به زندگی خانوادهای متول و اشرافی پرداخته میشود آن هم تنها در حد اشاره به سه شخصیت همچون دکتر داور، مهندس دلاور و کتایون و اشارههایی دور به زندگی سروان رستم علی که هیچ به آنها پرداخته نمیشود و کاراکتر آنها در حد تیپ هم قرار نمیگیرند و کاملاً در سایه میمانند. آیا شهر بزرگی مثل اهواز تنها همین یک خانوادهی پولدار را داشته است؟ در واقع اگر نویسنده در کنار آدمهای طبقهی فرودست که دغدغهی پرداختن به زندگی آنها و نجات آنها را دارد به طبقات متوسط و بالاتر از متوسط هم به خوبی میپرداخت همان طبقات محروم هم در کنش و واکنش و تقابل نسبت به نقیض خود جان بیشتری پیدا میکردند و بیشتر در این رمان بلند به چشم میآمدند.
جریان داستان مدار صفر درجه چند روزی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و در فضایی یأسآور و مرگآلود که هیچ نشانی از شادی و پیروزی در آن نیست به پایان میرسد.
آیا وقوع حوادثی تلخ و گزنده همچون مرگ فجیع مهمترین، شیرینترین و جذابترین شخصیت رمان نوذر اسفندیاری و کمی بعد کشتهشدن منیجه و توقف رمان پیش از پیروزی انقلاب ریشه در نگاه تلخ و جهانبینی احمد محمود دارد یا ریشه در حوادث تلخ و یأسآوری که پس از انقلاب اسلامی رخ داد و ماجراهایی که بر روشنفکران ایرانی رفت؟ آیا پیروز همان کودکی که با کشتهشدن مادرش به ضرب گلوله اکنون بیمادر و پدر مانده است و به احتمال باید در دامان نامادریای داغدیده و رنجکشیده و بیشوهر همچون بلقیس بزرگ شود نمادی از انقلاب مردم ایران نیست؟