صفحه‌ی اول  | درباره‌ی ما  |  تماس

 

نشريه
■  فهرست مطالب
■  یادداشت سردبیر
■  داستان ما
■  داستان ديگران
■  شعر
■  مرور کتاب
■  نقد و مقاله
■  گفتگو
■  ويژه نامه
■  داستان تجربه
■  کارگاه داستان
■  درباره‌ی داستان‌نويسی
■  پستوی نقد و مقاله
■  جن فضول/ پری کنجکاو
■  نمایش‌نامه
■  سیمین بهبهانی
■  ادبیات کلاسیک ایران
■  تازه‌های کتاب

آرشيو مطالب گرداننده
■  بيوگرافی
■  آثار نویسنده
■  مادمازل کتی
■  کافه‌ی پری دریایی
■  نقد و مقاله
■  مصاحبه‌ها

■  پیوندها




سودابه اشرفی

کافه گوگن


 برای آريو مشايخى
‌ تقريباً دو زمستان‌ گذشته‌ است‌ که‌ ناگهان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ مى‌رسى‌ بهترين‌ راه‌ نجات‌ اين‌ است‌ که‌ تصميم‌ بگيرى‌ ديدت‌ را به‌ قضيه‌ عوض‌ کنى‌. به‌ جاى‌ اين‌ که‌ فکر کنى‌ ترکش‌ کرده‌اى‌، خيال‌ کنى‌ سرش‌ را گذاشته‌ زمين‌ و مرده‌ است‌ - به‌ همين‌ سادگى‌. اين‌ طورى‌ مى‌شود که‌ تصميم‌ مى‌گيرى‌ يک‌ بليط‌ هواپيماى‌ ششصد دلارى‌ بخرى‌ و نشاط‌ خموده‌ات‌ را بردارى‌ و به‌ تعطيلات‌ بروى‌ و به‌ قول‌ امريکايى‌ها بگويى‌: Fuck it! گور باباى‌ ششصد دلار. بايد فرض‌ مى‌کردى‌ او مرده‌ و از غصه مرگش‌ مدتى‌ به‌ مکانى‌ ديگر فرار مى‌کردى‌. اين‌ جورى‌ مى‌شود که‌ مى‌آيى‌ به‌ اين‌ شهر. به‌ خودت‌ مى‌گويى‌ در بزرگى‌ و شلوغى‌اش‌ گم‌ مى‌شوم‌؛ يادم‌ مى‌رود.
در مرکز شهر توى‌ يک‌ متل‌ اتاقى‌ کرايه‌ مى‌کنى‌. متل‌ روبه‌روى‌ کافه‌اى‌ست ‌ به‌ نام‌ گوگن‌. ساک‌ت‌ را روى‌ تخت‌خواب‌ مى‌گذارى‌ و فوراً پشت‌ پنجره اتاق‌ مى‌روى‌. با خودت‌ مى‌گويى‌ بايد بتوانى‌ اين‌جا او را به‌ خاک‌ بسپارى‌. این جا همه چيز بايد فرق‌ داشته‌ باشد.

روز سوم‌ است‌ که‌ باز هم‌ آمده‌اى‌ به‌ کافه‌ گوگن‌ که‌ ميز و صندلى‌هاى‌ کوچک‌ و نزديک‌ به‌ هم‌ و فضايى‌ اروپايى‌ دارد. سر يکى‌ از ميزهايى‌ که‌ روبه‌روى‌ در ورودى‌ قرار گرفته‌ مى‌نشينى‌ و هر از گاهى‌ از ميان‌ پشت‌درى‌هاى‌ چهارخانه‌ به‌ بارش‌ برف‌ پشت‌ پنجره‌ خيره‌ مى‌شوى‌.
مردى‌ مى‌آيد داخل‌ کافه‌. دانه‌هاى‌ سفيد برف‌ با خيالات‌ و جنگ‌ و دعواهاى‌ ذهن‌ات‌ قروقاطى‌ شده‌ است‌. ورود مرد حواست‌ را پرت‌ مى‌کند. درشت‌اندام‌ و بلندبالاست‌. برف‌ را از روى‌ لباس‌هايش‌ مى‌تکاند و ... نگاهت‌ را به‌ دنبال‌ خود مى‌کشد. سر اولين‌ ميز خالى‌ مى‌ايستد. انگار ميان‌ مشترى‌هاى‌ کافه‌ دنبال‌ آشنايى‌ مى‌گردد. دست‌هاى‌ بزرگ‌ را با حرکتى‌ ظريف‌ پشت‌ سر مى‌برد و موهاى‌ بلند را دور انگشت‌هايش‌ مى‌پيچد و بعد با تکانى‌ به‌ گردن‌ پيچش‌ مو را رها مى‌کند. درست‌ ديده‌اى‌ - کرم‌پودر غليظ‌، ماتيک‌ سرخ‌ مايل‌ به‌ قهوه‌اى‌ پررنگ‌. اشتباه‌ نمى‌کنى‌؛ حتماً زن‌ است‌ و فقط‌ هيکل‌ مردانه‌ دارد. به‌ اين‌ جهت‌ است‌ که‌ يک‌ باره‌ به‌ پايين‌تنه‌اش‌ خيره‌ مى‌شوى‌. آلت‌ مردانگى‌اش‌ کاملاً برجسته‌ و از روى‌ شلوار جين‌ تنگ‌ پيداست‌. متوجه‌ رد نگاهت‌ شده‌. سرت‌ را پايين‌ مى‌اندازى‌ و خودت‌ را با‌ فنجان‌ چاى‌ مشغول‌ مى‌کنى‌. لبخندش‌ ميانه راه‌ نگاه‌ و فنجانت‌ مى‌ماند.
فضاى‌ کوچک‌ کافه‌، دود سيگار و پشت‌ پنجره‌، گل‌ها و ستاره‌هاى درشت‌ برف‌، چشم‌اندازى‌ست‌ که‌ سه‌ روز است‌ تکرار مى‌شود. سه‌ روز است‌ نشسته‌اى‌، کتاب‌ خوانده‌اى‌ و به‌ صورتک‌هاى‌ چوبى‌ آفريقايى‌ و نقاب‌هاى‌ سرخپوستى‌ که‌ از سقف‌ آويزان‌ يا به‌ ديوارها نصب‌ شده‌ خيره‌ شده‌اى‌ و خود را سرزنش‌ کرده‌اى‌. هنوز نتوانسته‌اى هيچ‌ تغييرى‌ در روحيه‌ات‌ ايجاد کنى‌. دنباله ی همان‌ کتابى‌ را مى‌خوانى‌ که‌ در هواپيما به‌ دست‌ گرفته‌اى‌. خاطرات‌ شاهزاده‌ خانم‌ عرب‌ که‌ آن‌ هم‌ هيچ‌ کمکى‌ به‌ بهبود حال‌ات‌ نکرده‌ است‌.

“My friends were desperately trying to find an “out” from their future, which loomed before them like a dark and endless night.”


 داستان‌ با تمام‌ فضاى‌ غم‌آلودش‌ آن‌ قدر کشش‌ دارد، که‌ زمين‌ گذاشتنش‌ را مشکل‌ کرده‌ است‌. به‌ هر حال‌ شروعش‌ کرده‌اى‌ و انگار مثل‌ کنه ی سرنوشتى‌ محتوم‌ چسبيده‌ است‌ به‌ دست‌هايت‌.

«بهت‌ گفتم‌ که‌ نمى‌خوامش‌.»
«منم‌ ديگه‌ نمى‌خوامش‌.»
«به‌ درک‌. بندازش‌ کنار خيابون‌.»
«نمى‌تونى‌ ردش‌ کنى‌، هديه‌ست‌.»
«هديه‌ نيست‌ تو پول‌ دادى‌ و تابلو رو خريدى‌.»
«حالا مى‌خوام‌ بهت‌ هديه‌اش‌ کنم‌.»
«من‌ از تو هديه‌ نمى‌خوام‌. عجيبه‌، خيلى‌ مسخره‌اس‌. اول‌ اثر آدمو مى‌خرى‌، بعد پس‌ ميارى‌؟!»
«بهت‌ گفتم‌ که‌ ...»
«اين‌ اصلاً توهين‌ به‌ کار منه‌. بهت‌ گفته‌ بودم‌ ...»
«توهين‌ نيست‌. من‌ اين‌ کارو خيلى‌ دوست‌ دارم‌.»
«اگه‌ دوست‌ داشتى‌ پسش‌ نمى‌دادى‌. مى‌زدى‌ به‌ ديوار خونه‌ات‌ و لذتشو مى‌بردى‌.»
«کار توست‌. تو بزن‌ به‌ ديوار و لذتش‌ رو ببر.»
«من‌ لذتمو همون‌ موقع‌ بردم‌ که‌ کشيدمش‌ ...»
«من‌ نمى‌خوامش‌. اگر قراره‌ که‌ ما ديگه‌ همديگه‌ رو نبينيم‌، من‌ نمى‌خوام‌ اين‌ کارو داشته‌ باشم‌.»
«اون‌ ديگه‌ مشکل‌ توست‌.»
«پس‌ هديه‌ بده‌ به‌ کافه‌. بگو بزنن‌ به‌ ديوارشون‌.»
«تو بگو. صاحبش‌ تويى‌. اصلاً ببين‌ جولى‌، صد دفعه‌ بهت‌ گفتم‌ با کارهاى‌ من‌ شوخى‌ نکن‌.»
روز سوم‌ است‌ که‌ اين‌ جر و بحث‌ ايرانى‌ - امريکايى‌ کنجکاوى‌ات‌ را آن‌قدر تحريک‌ مى‌کند که‌ سرت‌ را به‌ طرف‌ ميزشان‌ برمى‌گردانى‌. مرد، ايرانى‌ست‌. W که‌ V مى‌شود فقط‌ بايد آن‌ نگاه‌ ايرانى‌ را در چشم‌هايت‌ نداشته‌ باشى‌ تا طرفت‌ را به‌ شک‌ بياندازى‌.
«بيست‌ سال‌ تو اين‌ امريکا زندگى‌ کردم‌. هزار تا دوست‌ دختر داشتم‌ اما هيچ‌ کدوم‌ ...»
«تقصير خودته‌ ...»
با تکيه‌ سر هر سيلاب‌، انگار که‌ مى‌خواهد حرفى‌ را به‌ بچه‌اى‌ حالى‌ کند مى‌گويد: «به‌ هر حال‌ من‌ اين‌ تابلو رو به‌ خودت‌ هديه‌ مى‌دم‌، مى‌فهمى‌؟»
مرد فرياد مى‌زند: «من‌ هديه‌ نمى‌خوام‌.»
نگاه‌ زن‌ با نگاهت‌ تلاقى‌ مى‌کند.
«شايد اين‌ خانم‌ بخوادش‌.»
نقاش،‌ سرخ‌ و برافروخته‌ مى‌شود:
«جولى‌ دست‌ بردار!»
جولى‌ مى‌گويد: «دارم‌ بهت‌ مى‌گم‌، ديگه‌ نمى‌خوامش‌.»
بلند مى‌شود. پالتوش‌ را مى‌پوشد، کيفش‌ را مى‌اندازد روى‌ دوشش‌ و به‌؛ طرف‌ در مى‌رود. مرد نقاشى‌ را از کنار ميز برمى‌دارد و صدا مى‌زند: «نقاشى‌ لعنتى‌ را با خودت‌ ببر!»
زن‌ از کنارت‌ رد مى‌شود، سربرمى‌گرداند و چشم‌ در چشمت‌ مى‌گويد: «متاءسفم‌ ...»
نقاش‌ داد مى‌زند: «پارسال‌ هم‌ همين‌ کارو کردى‌ ...»
بيشتر مشترى‌هاى‌ کافه‌ ساکت‌ شده‌اند و آن‌ها را تماشا مى‌کنند.
در کافه‌ به‌ هم‌ مى‌خورد، نيم‌رخ‌ زن‌ زير برف‌ آن‌ طرف‌ پشت‌درى‌ها تقسيم‌ مى‌شود، کامل‌ مى‌شود و باز تقسيم‌ مى‌شود و مى‌گذرد.
مرد تابلو را برمى‌دارد. سيگارش‌ را با طماءنينه‌ در جاسيگارى‌ خاموش‌ مى‌کند. بخشى‌ از تابلو در تيررس‌ تماشايت‌ قرار مى‌گيرد. صورت‌ و دست‌ زنى‌ را مى‌بينى‌ ... اما پاى‌ مرد نمى‌گذارد بقيه تابلو را... به‌ دنبال‌ جولى‌ خارج‌ مى‌شود. گارسون‌ فنجان‌ چايت‌ را پر مى‌کند. روى‌ ميز نقاش‌، دفترچه‌ و مداد طراحى‌اش‌ جا مانده‌. گارسون‌ فنجان‌ او را هم‌ پر مى‌کند. بخار چاى‌ داغ‌ از روى‌ فنجان‌ بالا مى‌رود. کتابت‌ را باز مى‌کنى‌.

“As I watched the sands cover the body of the woman I so adored… I suddenly remembered a beautiful verse by great philosopher Khalil Gibran: “Mayhap a funeral among men is a wedding feast among the angels.”
 
هوا رو به‌ تاريکى‌ست‌. نقاش‌ برمى‌گردد. چشم‌تان‌ توى‌ چشم‌ هم‌ مى‌افتد و هر دو لبخند مى‌زنيد. سرش‌ را تکان‌ مى‌دهد. هنوز موجى‌ از گل‌هاى‌ رنگارنگ‌ دامن‌ زن‌ در فضاى‌ کافه‌ مى‌چرخد. نقاش‌ کنار ميزت‌ مى‌ايستد و پکى‌ محکم‌ به‌ سيگارش‌ مى‌زند و از ميان‌ دود و نفس‌ مى‌گويد:

“I’m really sorry. She was rude. She didn’t meant it…”

به‌ فارسى‌ مى‌گويى‌: «خواهش‌ مى‌کنم‌. اشکالى‌ نداره‌. چندان‌ هم‌ حواسم‌ پيش‌ شما نبود.»
نقاش‌ هيجان‌زده‌ مى‌گويد: «اِ شما ايرانى‌ هستين‌ ...» خنده ی زيبايى‌ چين‌هاى‌ ريز اطراف‌ چشمان‌ سياهش‌ را آشکارتر مى‌کند.
«... پس‌ حالا که‌ شما هم‌ ايرانى‌ هستين‌ ...»
بعد مثل‌ اين‌ که‌ پشيمان‌ شده‌ باشد ديگر ادامه‌ نمى‌دهد.
«اصلاً هيچى‌ سرش‌ نمى‌شه‌.»
«پس‌ زورتون‌ نرسيد نقاشى‌ را به‌ او پس‌ بديد.»
«نبرد، هر کاريش‌ کردم‌ نبرد. نمى‌فهمه‌. چيزهارو قاطى‌ مى‌کنه‌.»
«اشکالى‌ نداره‌، شايد بهانه‌اى‌ بمونه‌ براى‌ نبريدن‌.»
دست‌ در انبوه‌ موهاى‌ مجعدش‌ مى‌برد که‌ درويش‌وار روى‌ شانه‌هايش‌
ريخته‌ با تارهاى‌ سفيد.
«مى‌تونم‌ سر ميز شما بشينم‌؟»
«راستش‌ رو بخواهيد ترجيح‌ مى‌دم‌ تنها باشم‌.»
نقاش‌ هنوز اين‌ پا و آن‌ پا مى‌کند. سرت‌ را مى‌اندازى‌ پايين‌ روى‌ کتاب‌.

“Father’s new bride was fifteen; only one year younger then I.”
 
کتاب‌ را مى‌بندى‌ و بى‌خودى‌ چايت‌ را هم‌ مى‌زنى‌. غروب‌ آمده‌ است‌ و روز سوم‌ اقامت‌ات‌ هم‌ رو به‌ اتمام‌ است‌. نقاش‌ برمى‌گردد سر ميز خودش‌. مرد زن‌نما که‌ سر ميز کنار پنجره‌ نشسته‌، به‌ تو و نقاش‌ با مهربانى‌ نگاه‌ مى‌کند. براى‌ مدتى‌ فراموشش‌ کرده‌ بودى‌. نقاش‌ هم‌ متوجه‌ او مى‌شود و با سر و صدا به‌ سويش‌ مى‌رود:
«جينجـــر! تو کى‌ اومدى‌ که‌ نديدم‌ات‌.»
صورت‌ مرد شکفته‌تر مى‌شود.
«هى‌، جينجر، جينجر، جينجر، چطورى‌؟»
«خوبم‌، روز تولدمه‌.»
سرت‌ با تعجب‌ ميان‌ صداى‌ نقاش‌ و «جينجر» به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مى‌رود.
«تولدت‌ مبارک‌. چرا جشن‌ نگرفتى‌؟»
«مى‌گيرم‌. مى‌گيرم‌. دير نشده‌. هوارو ببين‌؛ حتا هوا هم‌ تمام‌ امروز با من‌ همراهى‌ کرده‌.»
«البته‌، البته‌. يه‌ دقيقه‌ صبر کن‌.»
نقاش‌ دوباره‌ برمى‌گردد به‌ طرف‌ ميز تو.
«مى‌دونم‌ دلتون‌ مى‌خواد تنها باشيد. اما این‌ جينجر طفلکى‌ هيچ‌ کس‌ رو نداره‌. خواهش‌ مى‌کنم‌ بياييد سر ميزش‌. من‌ براش‌ يه‌ تيکه‌ کيک‌ سفارش‌ مى‌دم‌. روز تولدشه‌. فقط‌ بهش‌ بگيد تولدش‌ مبارک‌. Happy Birthday! همين‌. البته‌ صبر کنيد تا گارسون‌ کيک‌ و شمع‌ رو بياره‌.»
منتظر جواب‌ من‌ نمى‌شود - به‌ طرف‌ پيشخان‌ مى‌رود و کيک‌ شکلات‌ و توت‌فرنگى‌ سفارش‌ مى‌دهد. جينجر نگاهت‌ مى‌کند و لبخند مى‌زند. کتاب‌ را مى‌بندى‌. از زير چشم‌ مى‌بينى‌ که‌ گارسون‌ کيک‌ را سر ميز مى‌بَرد. با يک‌ شمع‌ صورتى‌. نقاش‌ با صداى‌ بلند مى‌گويد: «اينم‌ کيک‌!»
کتاب‌ را کنار مى‌گذارى‌ و بلند مى‌شوى‌. به‌ طرف‌ ميز جينجر مى‌روى‌. پيش‌ از اين‌ که‌ چيزى‌ بگويى‌ جلو پايت‌ بلندمى‌ شود. دستش‌ را دراز مى‌کند. گونه‌هايش‌ زير کرم‌پودر، گل‌بهى‌ است‌.
«من‌، جينجر.»
هنوز گيجى‌.
«خوشوقتم‌. تولدت‌ مبارک‌!»
«متشکرم‌.» و يک‌ بار ديگر مى‌گويد: «هوا هم‌ امروز با من‌ همراهى‌ کرد.»
بيرون‌ را نگاه‌ مى‌کنى‌. سه‌ روز ديگر به‌ پايان‌ مرخصى‌ات‌ مانده‌. دانه‌هاى‌ برف‌ بى‌امان‌ مى‌بارد. نقاش‌ دائم‌ مى‌خندد و هى‌ تکرار مى‌کند: «جينجر بشين‌ ... بشين‌ کيک‌ تولدت‌ رو ببر که‌ جشن‌ بگيريم‌.»
جينجر مى‌نشيند. لب‌هايش‌ را جمع‌ مى‌کند، نقاش‌ شروع‌ مى‌کند و تو و خود جينجر آهنگ‌ Happy Birthday را مى‌خوانيد. چند مشترى‌ ديگر کافه‌ هم‌ همان‌جا سر ميزشان‌ با شما همراهى‌ مى‌کنند.
جينجر کارد را در کيک‌ فرو مى‌برد و مى‌گويد: «خوب‌ مى‌شد اگر جولى‌ هم‌ نرفته‌ بود.»
نقاش‌ مى‌گويد: «دفعه ديگه‌ جينجر، سال‌ ديگه‌ جولى‌ هم‌ خواهد بود.»
فکر مى‌کنى‌ نقاش‌ آدم‌ شلوغ‌ و پرسروصدايى‌ست‌. تابلو رو به‌ ديوار است‌ و کتاب‌ بسته ی قطور، روى‌ ميز - و شمع‌ صورتى‌ست‌ ... چنگالت‌ را در کيک‌ فرو مى‌کنى‌ - و از خودت‌ مى‌پرسى‌ سه‌ روز باقى‌ مانده‌ را چه‌ خواهى‌ کرد؟

مارچ‌ ۱۹۹۹

* از کتاب
 A True Story of Life Behind the Veil In Saudi Princes

 


 



نظر خوانندگان: 11 نظر